تبليغاتX
لولی وشانه (تجربه های داستان نویسی)

لولی وشانه (تجربه های داستان نویسی)

و ما برای تو بهترین ها و برترین ها را قصه کردیم. قرآن شریف . سوره یوسف

با سپاس از سرکار خانم بتول سیدحیدری (داستان نویس افغانی) و آقای سیدسعیدهاشمی (شاعر و نویسنده­ی ایرانی) که با حوصله­ی زیاد، این داستان را خواندند و برای بهتر شدن آن پیشنهاداتی دادند.

 

اول فکر کردم یکی از عسکرهای زردموی شوروی است که بالاخره به آبادی ما رسیده بودند. داشتم به صدای جیرجیرکی که از میان علف­های بلند اطراف چشمه می­خواند، گوش می­دادم که صدای "زمان" را از پشت سر شنیدم. دستانم را از آب سرد چشمه بیرون کشیده بودم و زود آستین­هایم را پایین زدم. دیده ام را نادیده کردم. سرم را خم کردم روی چشمه و سطل را محکم زدم به آب، عکسم که در آب افتاده بود موج برداشت و تکه تکه شد. موج، عکس علف­های بلند اطراف چشمه را رقصاند و هنوز آرام نگرفته بود که سطل نیمه پر را، از آب بیرون کشیدم و پا تند کردم. از پشت سر صدایم کرد.

-ماه­گل جان! ماه­گل جان!

خواستم سریع تر گام بردارم. به نفس نفس افتاده بودم. این زمان چی از جانم می­خواست؟ باز مرا صدا کرده بود و باز بی اعتنافقط سعی کردم زودتر خودم را برسانم خانه.

-مثل اینکه بدت نمی­آید عسکرهای شوروی تو را با خودشان ببرند.

آخ اگر نعمت اینجا بود! فقط خدا می­دانست چه به روز زمان می­آورد. ساق پایم درد گرفته بود. تیز که می­رفتم لبه­ی سطل به ساق پایم می­خورد و بازوی خسته و کرختم یارای آن را نداشت که سطل را دورتر نگاه دارد.احساس می­کردم زمان هنوز دست از سرم برنداشته است. گویی صدای نفسهایش را می­شنیدم که درست از پشت سرم می­آمد. صورتم سرخ شده بود و عرق از سر و رویم سرازیر شده بود. بار اول نعمت نیامده بود. ننه نعمت به تنهایی آمده بود. اول پیراهنمخمل جگری را که برایم آورده بود نشانمان داد و چانه اش را چند بار با انگشت وسطی اش خاراند.  رو به مادرم کرد.

-اگر مصلحت شما و پدر ماه­گل جان باشد؛ ماه­گل را عروس پسرم نعمت بکنم.

جیغ کوتاهی کشیدم و از اتاق بیرون پریدم. صدای خنده­ی مادر و ننه نعمت را از پشت سرم شنیدم. گوش­هایم سوت کشیده بود و دیگر صدایی نشنیده بودم. فقط یادم است بوی درختان سیب جلوی خانه مان دنیا را پر کرده بود. فردا روزش دویده رفته بودم سر مزار "سید اعلی"، عَلَمی  که سرخاکش گذاشته بودند را بوسیدم و پارچه­های آویزان از آن را به چشمانم کشیدم. خوب می­دانستم دعایم مستجاب شده است. می­دانستم هرکس داسِ باریک اولِ ماه را ببیند و دعا کند، دعایش مستجاب است. می­دانستم هلال اول ماه، درست از سمتِ راست کوه جوشن خودنمایی می­کند. کمی از خدا خجالت می­کشیدم. اول هلال اول ماه را خوب نگاه کرده بودم وبعد چشمانم را بستم و سه بار در دلم دعا کرده بودم: خدایا کاشکی نعمت شوهرم شود! کاشکی نعمت شوهرم شود! کاشکی نعمت شوهرم شود!

چشمانم را باز کرده بودم. بادی میان برگ­های درختان سیب وزید. باز نگاهم افتاد به سینه ی ستبر کوه جوشن که گویی سرش را بالا گرفته بود و برای دعایم آمین می­گفت.

بار دوم نعمت هم آمده بود. همان طوری که همیشهدر نظر می­رسید. آقا و برازنده! از اول تا آخر سرش را پایین گرفته بود و با سر انگشتش پرزهای گلیم زیر پایش را می­کاوید.
ننه نعمت شروع کرده بود: نعمت برای کار، راهی کابل است. می­خواهد یکی دو سال کار کند و چند قِرانی جمع کند که پیش ماه­گل، روی سرخ باشد.

 نگاهم را ازمیان درز درب چوبی اتاق، روی صورت همه شان گرداندم. مادرم چشمهایش را تنگ گرفته بود و منتظر بود پدرم چیزی بگوید. ننه نعمت، با مشت ضربه ای آرام زانوی نعمت زد کمتر با انگشتانش بازی کند. صورتم را به درز میان درب چوبی نزدیک تر کردم و نگاهم را بردم روی صورت پدرم. نوک بینی ام به سطح زبر در مالیده شد. سبیل­های پدرم جنبید: اختیار آدم هوشیار دست خودش است.از ناامنی کابل که خودت خبر داری. هیچ سوراخ موشی از دست نیروهای شوروی در امان نیست.

نعمت سرش را همان طور که پایین انداخته بود تکان تکان می­داد و چیزهایی می­گفت. گوش تیز کردم. هیچ نشنیدم. حتی به نظرم رسید پدرم خودش را کمی به جلو خم کرده است تا صدای نعمت را بشنود. با اینکه هیچ دوست نداشتم نعمت از من دور شود ولی انگار دلم برایش سوخت. در آن لحظه قیافه اش بی نهایت مظلوم به نظر می­رسید. درست مثل بچه­خرگوشی که میان بوته­های جنگلی پنهان شده بود و منتظر مادرش بود. زیر لب گفتم: پدر! بگذار برود. بالاخره یک روز برمی­گردد. با دستانی پُر! چشم به هم بزنی می­بینی عقد و عروسی­مان هم برگزار شده است و نعمت شده است دامادت..

زمان و پدرش ناظم بیک حرف­هایشان را که زدند پدر از خشم چندبار پلک­هایش را به هم زده بود. می­لرزید: «آخر مسلمان، من داماد دارم. ماه­گل به نام نعمت است.»

ناظم بیک کلاهش را از سر برداشت و سرکچلش را خاراند.

-«اصلِ گپ صیغه­ی عقد است که هنوز خوانده نشده است. آواز­ه­ی لشکر شوروی را هم که شنیده ای. خدا همو روز را نیاورد! ولی عسکرهای شوروی هرجا رسیدند، دختران جوان بی شوهر را هم با خودشان بردند. کجا؟ خدا می­داند.»
کلاهش را گذاشت روی سر بی مویش.
 ـ «نعمت اگر آمدنی بود می­آمد. نمی­آید!»

زمان خودش را پیش کشید. قوطی شیشه ای را از میان جعبه ای کاغذی و  قهوه ای رنگ بیرون آورد و گذاشت وسط. پدر با تعجب نگاه کرده بود. زمان نگاهی به ناظم بیک کرده بود و با احتیاط قوطی شیشه ای را با دستانش گرفت.

-«این را از کابل، مخصوص برای شما گرفتم. عطرفرانسوی است. اصل جاپان!»

و با نوک انگشتانش، سر قوطی را فشار داده بود. گردی سفید رنگ، همچون بخار آب جوش فضا را پر کرد. تا چند روز اتاق بویی شبیه صابون پاکستانی می­داد.

پدر کلافه شده بود. اهل آبادی می­گفتند: وقتی اتفاق افتاد پشیمانی فایده ندارد! پدر می­گفت: صبر می­کنیم.

یک سال مثل هزارسال گذشت و هیچ خبری از نعمت نشد. نهنامه­ای! نه خبری! زمان پسرناظم بیک گفته بود: نعمت،مزدورِ خانه­ی یکی از مقامات دولت شده است. دیگر نه نماز می­خواند نه روزه می­گیرد.خلاصه برایتان بگویم نعمت خلقی شده است.

پدرم به شیخ شیرعلی گفته بود: شما ریش سفید این مردم هستید. کلان مائید. نصیحتشان کنید این قدر برای مردم گپ جور نکنند.

شیخ شیرعلی استکان چایش را یک ضرب سر کشید و گفت: همین قدر می­فهمم تا دیر نشده پیدایش کن. می­ترسم از صد گپ دروغ، یکی­اش راست شود!

اسکندر قصاب  که از کابل برگشته بود گفته بود: نعمت را جلوی سینمای پامیر دیدم. سیگار و آدامس می­فروخت.
و همان شب پدرم زیر آن باران، باران که نبود آبشار، پلاستیک به سرش کشید و خطر کرد و از روی پل چوبی که سیل نصفش را برده بود گذشته بود تا خودش اسکندر قصاب را ببیند و خودش از خودش بپرسد.

-تو که می­دانستی ما یک سال است از نعمت بی­خبریم. چرا پیش­تر نرفتی؟ چرا نگفتی ما چشم در راهش هستیم؟

اسکندر قصاب، به زحمت طشت سنگین فلزی و پر از آب گل آلود را تا دم در اتاق رسانده بود و آبش را خالی کردهبود. سراسیمه و دستپاچه طشت را برگرداند و دوباره آن را گذاشته بود همان جایی که از سقف چکه می­کرد.

-راستش دروغ چرا؟ من از نزدیک ندیدم. سیل جمعیت بود که می­رفت و می­آمد. فاصله­ام با او خیلی زیاد بود. ولی به همین مزار سید اعلی،عین نعمت شما بود. شما هم اگر جای من بودی خیال می­کردی نعمت است. یک لحظه به نظرم آمد نعمت است که بین جمعیت، جعبه­ای از گردنش آویزان است و سیگار و آدامس می­فروشد.بعد از پیش چشمم گم شد.

پدر خیس آمد. می­لرزید. هم خودش را لعنت می­کرد و هم اسکندر قصاب را، روز بعد شیخ شیرعلی، دوباره آمد. پدرم رنگ به رو نداشت و سرفه می­کرد.  به زحمت خودش را زیر لحاف سنگین و چرک جابه جا کرد. سینه اش خِس­خِس می­کرد.

شیخ شیرعلی گفت: فردا روز اگر شوروی نیروهایش را بیاورد پشیمانی فایده ای ندارد. کل مردم آبادی بدنام می­شوند.اختیارت را دست زن و بچه نده! زمان هم ، بچه ی بدی نیست. پدرش ناظم بیک است.
 پدرم با صدایی ناامید گفت: فردا روز اگر نعمت پیدایش شود، جوابش را چه بدهم؟

-نمی­آید! اگر سرِ آمدن داشت، می­آمد. نمی­آید.

بعضی­ها از زبان نعیم قچاقبر می­گفتند: نعمت اصلا کابل نیست. همان پارسال، به کابل رسیده نارسیده، رفت کویته­ی پاکستان! الان با دختر یک تاجر پاکستانی ازدواج کرده است.

پدرم حرف­هارا باور کرد؟ نکرد؟ من باور نکردم. وقت رفتن تا آمدم دو کلمه گپ بگویم زبان بند آمد. داغِ داغ شدم. رویم را طرف دیوار گرفتم. نعمت گفت: یک سال شب وروز کار می­کنم؛ چند قِرانی جمع کنم با روی­سرخ پس می­آیم.
سرم را بالا گرفتم. خون به صورتش دوید و گوش­هایش سرخ شد. صورتش را طرف دیوار کرد. گفتم: زود برگرد!

*****

اتاق بوی عرق وبرنج دم کرده می­داد. بوی صابون پاکستانی. بوی دود گردسوزهای نفتی که از چهار گوشه­ی اتاق آویزان کرده بودند و نور کمرنگشان دیوارهارا پر از سایه کرده بود. زیر گلویم عرق کرده بود و می-سوخت. تمام روز صورتم را زیر چادر سفیدم پنهان کردم. اشک­هایم را پاک کردم و زیر چشمی مهمانان را پاییدم. ننه سکینه اسفند دود کرده است. مادر زمان جلو آمد و با دستمالی عرق پیشانی­ام را پاک کرد. صورتم را بوسید.  بدنم مور مور شد. همان طور که نشسته بودم سرجای خودم جا به جا شدم. مادر زمان با نوک زبانش، گوشه ی دستمال را خیس کرد و رد سیاهِ سرمه که مخلوط با اشک زیر چشمانم دویده بود را پاک  کرد. آخرین مهمان­ها هم در حال رفتن بودند. پاهای خواب رفته ام را می­مالم. دلم برای پدرم تنگ شده بود، برای درختان سیب جلوی خانه مان. برای طاق دود زده ی تنورخانه ی کنج خانه مان! مادر زماندوباره سرش را نزدیک آورد و در گوشم خواند: زمان منتظرت است عروس خانم!
 ننه سکینه هم پیش آمد. از جا بلندم کردند. احساس می­کردم پاهایم متعلق به خودمنیست. قدم­هایم را کوتاه بر می­داشتم، دامنم زیر پایم گیر نکند. از میان دود و هوای دم کرده­ی اتاق، از میان چشم­های کنجکاو زن­های آبادی می­گذرم و پایم را از اتاق بیرون می­گذارم. حیاط که دورتادورش اطاق ساخته شده است را خلوت کرده­اند.هنوز همهمه و سرو صدای مردان آبادی که در تاریکی شب با یکدیگر صحبت می­کردند و بلند بلند می­خندیدند از پشت دیوارهای حیاط می­آمد. زمان و ناظم بیک آن طرف حیاط دم درب ایستاده بودند و با آخرین مهمان مرد که با چوب کبریت لای دندانهایش را خلال می­کرد خوش وبش می­کردند و خداحافظی.  ناظم بیک چند قدم جلو آمد و با مادر زمان پچ­پچ کرد و زود رفت. ننه سکینه و مادر زمان زیر لب نرم صحبت می­کردند و ریز می­خندیدند و با گوشه ی چشم و ابرو زمان رانشان می­دادند. پیراهن و شلوار یک دست سفید زمان ، در آن تاریکی سفیدتر به نظر می­رسید. ننه سکینه زمان را صدا زد. زمان دستپاچه کلید را در قفل گرداند و در چوبی را با پشت دست به داخل هل داد. عقب ایستاد و منتظر ماند ما داخل شویم. باد نرمی زیر بغل­هایم که عرق کرده بود وزید و بدنم را لرزاند. موهایم سیخ شد. چند قدم آخر راهم ننه سکینه ومادر زمان از دو طرف همراهی ام کردند.زمان هم سرفه­ی کوتاهی کرد و داخل اتاق آمد. حیران مانده  بودم. دور تا دور اتاق نگاهی انداختم. نور سفید و زرد مهتاب به گلدان­های لب پنجره می­تابید و سایه شان راتا وسط اتاق کشانده بود. بوی صابون پاکستانی آمد و حجم سنگین و بیگانه ای سفید پوش را حس کردم که به اتاق اضافه شد. شانه­ام به شانه­ی زمان مالیده می­شد. سرم رابالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم. از نزدیک ترین فاصله ای که تاکنون با او داشتم. در تاریک و روشن اتاق، رد کمرنگ ماه­گرفتگی زیرگلویش را دیدم که قبلا تعریفش را شنیده بودم. ننه سکینه دستی به شانه یزمان زد و به سمت رختخواب­ها اشاره کرد. زمان شل شل جلو رفت وبه چادر شب رختخواب­ها چنگ زد و گرهش را باز کرد. ننه سکینه فرمان می­داد: آن گوشه­اش راهم صاف کن! بالشت را بالاتر بگذار! درست!
همه ی حواسم رفتهاست به مهتاب که صورت گِرد ونازش در قاب پنجره اتاق پیدا بود. کاشکی امشب، اول ِ ماه بود تا داس بی دسته و باریک آسمان از سمت راست کوه جوشن خودنمایی می­کرد.

دستی شانه ام راتکان داد. صورتم را گرداندم. ننه سکینه کاسه ی مسی حلوا را از دست مادر زمان گرفت و طرف من دراز کرد. دستم را مشت کردم تا از لرزشش بکاهم. فایده ای نداشت. دلم می­لرزید. با احتیاط کاسه را از دست ننه سکینه گرفتم. قاشق را حلوا آلود کردم و بی آنکه سرم را بالا بگیرم بردم نزدیک دهان زمان. صدای برخورد دندان­های زمان با قاشق فلزی را شنیدم وبه دنبال آن ملچ ملچ دهانش را. کاسه را از دستم گرفت. ننه سکینه دوباره شانه ام راتکان داد.

-سرت را بالا بگیر دختر!

سرم را بالا گرفتم. چشمان زمان می­خندید. قاشق را زد وسط کاسه­ی حلوا و نزدیک دهانم آورد. بوی نبات­داغ می­داد. شکر سوخته! ناگهان از هرچه شیرینی بود بیزار شدم. حلق و کامم خشک شده بود. زمان قاشق را نزدیک­تر آورد. شک داشتم بتوانم لقمه را قورت کنم. دانه­یدرشت عرقی از روی پیشانی­ام غلطید. گونه­ام را طی کرد و زیر چانهام دوید. به نظرم لقمه­ی حلوا خشکِ خشک بود. مزه­ی پنبه! ننه سکینه و مادر زمان از جایشان خاستند. با گام­های کوتاه سمت در رفتند. من ماندم و زمان و پِت پِت گرد سوز نفتی. زمان پرده­ها را کشید. فتیله­ی چراغ نفتی را پایین کشید و شیشه اش را بالا زد. فوت کرد. تاریک شد. نگاهم را بردم طرف پنجره و سعی کردم از میان درز پرده­ها راهی به بیرون پیدا کنم و مهتاب را ببینم. صورتناز و گردش را که دیدم گفتم: خدایا! این که هلالِ اول ِ ماه نیست. ولی به ارواحِ خاک سید اعلی دعایم رامستجاب کن. خدایا کاشکی نعمت برنگردد. کاشکی نعمت برنگردد........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:39  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

 سعی به دری نوشتن نباید ما را از هدف مهم تر که همانا محتواست غافل کند. روشن تر بگویم: زبان یک وسیله است و نه یک هدف. نباید توجه بیش از حد به زبان و نوع گویش دست و پای یک نویسنده را ببندد. گاهی این اصرار نویسنده بر دری نوشتن و دلمشغولی او به حدی می رسد که زبان برایش "موضوعیت" پیدا می کند. یعنی به همان اندازه که برایش مهم است چه محتوایی را به مخاطب منتقل کند به همان اندازه و شاید هم بیشتر سعی می کند کلمات دری – درست یا غلط- را از اینجا و آنجا پیدا کند و به زور به متن پینه کند. به طور مثال واژه ی "کلکین" ، "حویلی" و .... جز دست مالی شده ترین این تیپ کلمات است که در اکثر متن ها و داستانهایی که سعی شده است به دری نوشته شود پیدا می شود. یعنی نویسنده عادت کرده است این کلمات را بیاورد. آیا آن کلمه برای آن متن لازم است یا نه؟ مهم نیست. از طرفی دایره ی واژگانش محدود است واز طرفی دیگر "دری نوشتن" تبدیل به هدف او شده است. واین یکی از تهدیدهایی است که همواره نویسندگان نسل مهاجر افغان را در ایران تهدید می کند. نسل مهاجری که در زایشگاه های ایران متولد شده است و از افغانستان فقط تصاویری گنگ و مبهم در ذهنش ساخته است آن هم  از میان خاطرات پراکنده ی بزرگترهایش، یا گزارش های اسماعیل فلاح و محمدرضا فخار.... 

ما به عنوان نمایندگان این فرهنگ باید دری بنویسیم. میلیون ها نفر به این گویش سخن می گویند. این یک واقعیت خارجی است. راستی اگر ما به فارسی متداول در خراسان قدیم ننویسیم چه کسی باید این کار را بکند؟

 مشخص شدن مرز میان محاوره و گویش معیار نیز خیلی مهم است. مبهم بودن این مساله به سبب ناچیز بودن متونی است که در دسترس نسل امروز است. این تمایز کمک شایانی در درست نوشتن می کند. نویسنده باید به ریشه ی کلمات را بداند. آن وقت شاید او اصطلاح "تال دادن" را در محاورات و گفتگوهای متنش بیاورد ولی هرگز از آن در متن اصلی اش که به گویش معیار است استفاده نمی کند، چون او می داند املای صحیح این واژه "تعلل" و مصدر از باب تفعل  است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:17  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

 

تا به حال یک مورچه را نجات دادی؟

از یک سیل بزرگ و سهمگین!!!

 

منظورم وقتیه که یک لیوان آب

نزدیک لانه اش می ریزه روی زمین!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:10  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

 

شاه عبدالله می فهمید کار سختی است اما فکرش را هم نمی کرد نتواند از عهده اش براید. آیه غلام[1] که چیزی نبود، سال ها قبل شاه عبدالله آدم هایی را شنوانده بود[2] که هر کس از ده قدمی بیشتر به او نزدیک می شد احتیاج  به تجدید وضو پیدا می کرد. نمونه اش همین عظیم خان! الانش را نگاه نکن که سنه اش را کسی نمی خواند.[3] زمانی بود قبل از انقلاب، قبل از اینکه ارتش سرخ چکمه پوش بیاید افغانستان، روزی نبود مگر اینکه ده نفر دست به سینه در مجلسش نشسته بودند ده نفر هم دور خانه اش گزمه می دادند[4]. مامور دولت را در برف غلتانده بود و تا حد مرگ چوب زده بود و کسی نبود بپرسد برای چه؟ یک هفته تمام هم اهالی در ترس و لرز بودند که قوه دولتی برای انتقام می آید اما خبری نشد که نشد. آن وقت همه به همدیگر می گفتند: عظیم خان را مفت خیال کردی؟ این آدم در دولت هم دست دارد.

شاه عبدالله هم چه آدمی را شنوانده بود، چه برسد به آیه غلام که اگر آن تنها بز لاغرش، روزی شیرش خشک می شد چاشت و شام باید چای ونان خالی می خورد. اذان شام را نداده بودند ولی سایه پریده بود[5] که دو نفر از نوکرهای عظیم خان، ویلان و پریشان، سراسیمه رسیدند.


[1] آیه: مادر- آیه غلام: مادر غلام

[2] شنواندن: خبر مرگ یکی از نزدیکان را دادن

[3] کسی اعتنایی به او نمی کند.

[4] نگهبانی می دادند.

[5] آفتاب غروب کرده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:16  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

سلام مادر! هر چقدر منتظر ماندم شب آمد و تو نیامدی. من هم خوابم گرفت. دیدم بهتر است قبل از خواب یک نامه برایت بنویسم تا موفقیتت را تبریک بگویم.

راستی برای شام ته مانده ی غذای ظهر را گرم کردم. حواسم پرت شد و غذا سوخت. پدر گفت: اشتها ندارم. می روم بیرون کمی قدم بزنم. ولی وقتی برگشت پیراهنش بوی دود کباب کوبیده می داد. وقتی هم که می رفت بخوابد سوت می زد. فکر می کنم کمی خوشحال بود. چون فردا صبح می توانست با افتخار به همکارانش بگوید که همسرش در مسابقه ی بهترین آشپز شهر اول شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 21:25  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

شاعر شهرمان که مرد گفتند سکته ی مغزی کرده است. بعضی ها تعجب کرده بودند. مگر شاعرها مغز هم دارند؟!

به هرحال تصمیم گرفته شد اعضای بدنش را هدیه بدهند. چشمانش را به یک دانشجو کلیه هایش را به یک اقا معلم و قلبش را هم به یک آهنگر دادند. دانشجو از چشم ها راضی نبود. می گفت چیزهای بزرگ را کوچک می بیند و چیز های ریز را بزرگ. آقا معلم چیزی نمی گفت ولی بعضی وقت ها معلوم بود زیر لب دارد غرغر می کند. 

کسی هم از آهنگر چیزی نپرسید. هیچ کس هم به فکرش نرسید بداند چرا از آن به بعد هیچ وقت آهنگر زیر باران چتر به دست نمی گیرد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:33  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

 

کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 7:29  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

نیناجان قری به کمر می دهد و روی پنجه ی پاهایش می چرخد. خرمن موهایش موج برمی دارد و می شکند.  کمال خان کف دست هایش را که روی هم گذاشته است تا مقابل صورت بالا می آورد. دوربین با شیب نرمی از بالای صحنه پایین می لغزد و صورت عرق کرده ی کمال خان تمام رخ، قاب تلویزیون را پر می کند. کمال خان می خواند. سرش را نرم نرم تکان می دهد. نورهای قرمز و آبی وزرد روی صورت کمال خان می پاشد و کم رنگ می شود. می رقصد و  چرخی روی صحنه می زند. دورتادور صحنه دختران سفید پوش دور خود می چرخند و دامنهایشان مثل چتر باز می شود. نیناجان عشوه گرانه دستانش را مقابل سینه اش به هم قلاب می کند و در پاسخ کمال خان می خواند. محزون و اغواگرانه!

 نسیمه می خواهد گریه کند. درست مثل وقتی که شاه عبدالله روضه ی آب می خواند. ابوالفضل اسبش را هی می کند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 16:39  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

پیرامون داستان قرانی

الف:

چه داستانی را می توانیم قرآنی بنامیم؟ خلقت آفرینش. داستان پیامبران. سرگذشت اقوام سرکش و نیکوکار. شاید اصلا لازم نیست فقط به بازنویسی صرف آیات عربی و به نوعی شاخ و برگ دادن ترجمه ی فارسی آیات بپردازیم. بلکه دایره ی نگاهمان را گسترده کنیم وبه مفاهیم والای قرآنی نگاه داستانی بدهیم.

لام:

البته قبل از همه ی اینها بد نیست اشاره ی کوچکی به اختلاف نظر برخی مستشرقین و اندیشمندان اسلامی بکنم و آن اینکه مستشرقین لزوما داستان های قرآنی را عین واقعیت نمی دانند و معتقدند بسیاری از این داستان ها ممکن است فقط جنبه ی تمثیل داشته باشد و نه اینکه مثلا حتما برادرانی در تاریخ وجود داشته اند که بعد از درگذشت پدر باغبان و نیکوکارشان تصمیم می گیرند دیگر هرگز به بینوایان کمک نکنند ولی در شبی از شب ها صاعقه ای بر باغشان فرود می آید و فقط خاکستر آن بر جای می ماند. برخی از اندیشمندان عرب نظیر طه حسین نیز طرفدار این نظریه اند. در مقابل اکثر اندیشمندان اسلامی معتقدند وقتی در قرآن صحبت از قصص می شود، مقصود جمع کلمه ی قصه و به معنای داستان نیست. زیرا کلمه ی ( قصص) به فتح قاف و به معنای گزارش ها می باشد. بنابراین اصلا در قرآن داستانی وجود ندارد که بخواهیم پیرامون واقعیت داشتن یا خیالی و تمثیلی بودن آن مناقشه کنیم. از این رو احسن القصص به معنای برترین گزارش ها از احوال پیشینیان و در مواردی آیندگان می باشد.

لذا اینکه ما صحبت از داستان قرآنی می کنیم به جنبه ی ماجرایی آن نظر داریم. (اگرچه آن یک گزارش باشد)

میم:

داستان های قرآنی را به دو نوع تقسیم می کنم. به معنای خاص که به نوعی می توان آن را بازنویسی آیات نامید. حوادث را شرح بیشتری داده و با حوصله توصیفات بیشتری از حال و فضای واقعه به خواننده دست می دهیم. درحالت های پیشرفته تر شخصیت های خیالی بیشتری به بدنه ی ماجرا اضافه می شوند تا همه ی بار داستان بر دوش یک نفر نباشد.  حتی ممکن است قهرمان داستان یکی از این شخصیت های خیالی باشد که در بستری از واقعیت های تاریخی خواننده را با ماجراهایش درگیر می کند. مثلا داستان یکی از سربازان فرعون که تصمیم دارد دست به سرقت بزرگی از درون کاخ بزند که در همین گیر ودار حضرت موسی و عصای چند کاره اش، خواب فرعونیان را آشفته می کند. نوع دوم و به معنای عام تر، همان طوری که اشاره شد این است که دایره ی نگاهمان را گسترده تر کنیم و به مفاهیم والای قرآنی نگاه داستانی  بدهیم. با توجه به این تعریف شاید بتوان تمام داستان هایی که رنگ دینی و اخلاقی دارند را در این مجموعه گنجاند. اما نکته ای که اهمیت دارد این است که همان طور که آیات قرآنی یکدیگر را تائید می کنند و هر آیه می تواند توضیح و تبیین آیه ی دیگر باشد ما به داستانی می توانیم بگوییم رنگ قرآنی دارد که یا همه ی فصل ها و بخش های آن در خدمت مفاهیم قرآنی باشد و یا اگر در فصلی به مفهومی اخلاقی و قرآنی اشاره شده باشد در فصلی دیگر به مفهومی دیگر بی حرمتی نکند. تعارف ها را کنار بگذاریم هرچند به جمود و طالبانیسم متهم شویم. قرآن صریحا می گوید: زنا نکنید( اسرا 32)، آقایان دوست دختر نگیرند( مائده 25)، خانم ها با پسران دوستی نکنند( نساء 25)، نگاه به نامحرم ممنوع( نور 32 و 33). بنابراین داستانی که سیر منطقی و روح کلی آن این چنین روابط نامشروع را در نظر خواننده امری عادی جلوه بدهد هرگز قرآنی نیست، هرچند قهرمان آن در سختی ها نماز بخواند و اشک بریزد. باز تاکید می کنم داستانی قرآنی است که سیر منطقی و روح کلی آن در خدمت مفاهیم اخلاقی، قرآنی باشد نه اینکه فقط برخی اجزای آن اشاره به مراسمی دینی داشته باشد. یوسف و زلیخا عاشقانه ترین داستان تاریخ است. عشق پدر به پسر، عشق پسر به پدر و برادر، عشق زلیخا به یوسف، و در عین حال آموزنده ترین که خدا از آن (احسن القصص) یاد کرده است. داستانی هم از سلمان رشدی که جوهره ی آن مسائل نبوت و وحی وآیاتی از سوره ی مبارکه ی نجم است ولی ثمره ی آن ارتداد نویسنده است. حرف هایم را در یک جمله خلاصه می کنم: صرفا اشاره به آیات قرآن و یا آوردن صحنه هایی دینی، داستان را قرآنی نمی سازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 13:23  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  | 

پدرم هیچ وقت دروغ نمی گفت! اگر نمرده بود حتما ازآن تفنگ برقی ها برایم می خرید، از همان هایی که دو تا باتری می خواهد و وقتی شلیک می کردی چراغش روشن و خاموش می شد، مثل تفنگ پسر حسن بیک نه این تفنگ چوبی که آدم مجبور است با دهان صدایش را در بیاورد.

 مادر فتیله چراغ را پایین کشید و  فوت کرد تا خاموش شد.

-        بخواب پسرم! این بار که ضیا زنگ زد می گویم یک تفنگ خوب برایت راهی کند. حالا بخواب.

-        مثل تفنگ پسر حسن بیک؟

-        از آن هم خوبتر.

 و مگر می شد از دست عوعو سگ هایی که بر روی لاشه ی خر مرده ی پدرم جشن گرفته بودند خوابید و در آن تاریکی به صدای مادرم گوش می دادم که مدام بر پدر سگ ها لعنت می فرستاد. کلافه و بی حوصله بدون اینکه ذره ای خوابم بیاید از این پهلو به آن پهلو می غلطیدم و دعا می کردم این شب طولانی که اندازه نود سال بود تمام شود. و تمام نمی شد. مثل چشم انتظاری مادر به برگشتن ضیا و مادر از پشت گوشی پرسیده بود: پس چرا بر نمی گردی؟ و ضیا گفته بود: آسان نرسیدم که به همین راحتی بر گردم. سه روز در بیابان پیاده رفتیم. یک جنازه هم روی دستمان ماند و ما حتی فرصت نکردیم برایش گریه کنیم. گوش می کنی مادر؟ آسان نرسیدیم.....

ولی ما چقدرگریه کردیم وقتی پدر مرده بود و ما جرات نداشتیم برویم سراغ جنازه اش و شیخ عندلیب که به خیال خودش می خواست دلداریمان بدهد گفت: باز خدا را شکرلااقل جنازه اش سالم است. از روی جنازه حسن بیک با تانک رد شده اند و خرد و خمیرش کرده اند. شیخ عندلیب راست می گفت جنازه بابا سالم بود خون سیاهی روی سینه اش پخش شده بود و فکش شکسته بود وجای چند دندان در دهان نیمه بازش خالی بود ولی خود جنازه سالم بود. بوی عفونت و گندیدگی همه جا پیچیده بود. همه دستمال به دور دهانشان بسته بودند و با کلافگی خرمگس هایی را که دائم روی صورتشان می نشست را می پراندند.

جنازه حسن بیک را قبلا با بیل جمع کرده بودند و در کیسه ای ریخته بودند. شیخ عندلیب گفت: مگر می شود از دست طالبان فرار کرد!؟ طالب همه سوراخ سنبه های این مملکت را گرفته است. بله پدر جان.

دوباره از این پهلو به آن پهلو غلطیدم. نور کمرنگ ماه از دهانه سقف گنبدی شکل خانه مان روی زمین می تابید و شبح اجسام را سفید رنگ نشان می داد. پرچم بالای بام خانه مان هم سفیدرنگ بود. تویوتاهای بیقرار دائم از سینه ی تپه  خاکی ها بالاو پائین می رفتند و از پشت بلندگوهای دستی اعلام می کردند: هرکس پرچم سفید بالای بام خانه اش نصب کند در امان است. هرکس به دست خودش سلاح و تفنگش را تحویل بدهد در امان است.

همه از ترس این سو و آن سو می دویدند. با عجله تفنگ چوبی ام را که پدرم برایم  درست کرده بود، پای دیوار پشتی خانه مان، زیر خاک پنهان کردم تا مبادا بهانه ای دستشان بیفتد. پدر گفت: هر کس پرسید بگو ما جزء حزب نیستیم.

حسن بیک تمام راه را دویده بود. تویوتاها و تانک ها را دیده بود که از میان شکاف کوه ها ناله می کردند و مثل هزارپا جلو می آمدند.

پدرم گفت: پس زن و بچه ام چه می شود؟

حسن بیک با اوقات تلخی گفت: طالب به زن و بچه کاری ندارد. چند روزی در سوراخ سنبه های کوه قایم می شویم و آب ها که از آسیاب افتاد بر می گردیم.

 

 

کاکا خان گفت: می چرخد عموجان! چرخ زندگی ات خوب می چرخد. ستاره ات آن بالا بالاهاست.

 بابام انگار که می خواست خاطر جمع شود با دست اشاره کرد که یک بار دیگر طالعش را ببیند. کاکاخان دوباره مهره ها و مکعب های چوبی اش را روی سینی ریخت و ورد خواند. پدر بی آنکه پلک بزند مودب و دو زانو رو در روی کاکاخان نشسته بود و هیچ نمی گفت. صدای گاومان از طویله آمد که ماغ می کشید. مادرم پرسید: بچه جان علف گاو را جلویش ریختی؟

به دروغ گفتم: بله

و دوباره محو تماشای حرکات کاکاخان شدم که ابروهای بلندش چشمان ریز و تنگش را پنهان کرده بود و ریش بلند و تنکش مثل جوجه تیغی سیخ سیخ بود. کاکاخان نوک دماغش را خاراند و مهره ها و تاس های چوبی را جمع کرد و در کیسه اش ریخت. بعد بدون اینکه به درون کیسه نگاه کند دست برد داخل آن و دوباره چند مهره و تاس بیرون کشید و ریخت روی سینی و ورد خواند. کتابش را ورق ورق زد و با دقت به آن نگاه کرد. بعد استکان چای سبزش را یکباره هورت کشید و استکان خالی را کنار پایش گذاشت .

- نود سال!

پدر سرش را به علامت تائید و سوال تکان داد و تکرار کرد: نود سال

کاکا خان با چهره مرموزی گفت: وبعد از آن خطر می بینم. ولی تا نود سال طالعت از گزند حادثه در امان است.

دوباره صدای گاومان که ماغ می کشید از طویله بلند شد.

 

 

طویله گرم بود و بوی نم می داد. بخار گرم و نمناکی دماغم را پر کرد. کمی طول کشید تا چشمانم به تاریکی عادت کند و شبح گوسپندان واضح تر شود. میان باریکه های نوری که از میان درزهای سقف طویله می تابید، ذرات گرد و غبار معلق در هوا دیده می شد. پدرم تنگ خر را محکم بست و با دستش از زیر چانه ام بلند کرد و گفت: تا من بر نگشته ام از کنار مادرت تکان نخور.

ناگهان گوسفندها تکان خوردند و بیشتر در هم جمع شدند. صدای شلیک های بعدی که آمد پدر  افسار الاغش را به سمت خودش کشید و با عجله بیرون دویدیم و از روی تپه ای که خانه مان روی آن ساخته شده بود پرچم های سفید تانک ها و تویوتاهایی را که از آن سوی دشت مثل هزار پایی هولناک جلو می آمد را دیدیم.

هنوز آن ترس یادم است وقتی پدرم فریاد کشید: حسن بیک وبعد پرید روی الاغش و آن را به سمت بالای تپه هی کرد. حسن بیک از همان کمر تپه در امتداد چنارها مارپیچ می دوید. پدر نهیبی به الاغش زد و با سرعت به راه افتاد. در یک چشم بر هم زدن هنوز پدرم درست روی خرش جفت و جور نشده بود که صدای رگبار در کوهها پیچید. پدرم در میان گرد و خاکی که اطرافش ایجاد شده بود با خرش روی زمین غلطید.

مادر در حالی که پرچم سفیدی را به دستش گرفته بود در میان شیون جیغ می کشید: صلح! صلح!

خر در میان خون خودش دست و پا می زد. پدرم با سرعت حیرت آوری از جا پرید و دنبال حسن بیک دوید و جنازه ی خر را روی دستمان گذاشت.

 

 

ضیا از پشت تلفن گفت: یک جنازه هم روی دستمان ماند و ما حتی فرصت نکردیم برایش گریه کنیم. آسان نرسیدیم که به همین راحتی برگردیم. گوش می کنی مادر؟ آسان نرسیدیم.

صورت مادر درست مثل لحظه ای شده بود که جنازه ی پدر را آورده بودند. گفت: ضیا از وقتی رفتی برایم مثل نود سال گذشته است.

- دلم برایتان تنگ شده است مادر.

- من چشم در راهتم مادر! نمی خواهی بر گردی؟

- نمی دانم چه کار کنم. برای برگشتن دودلم!

 

ننه خدیجه گفت: مسافرتان در برگشتن دودل است.

مادر با حالتی نگران پرسید: یعنی هنوزتصمیمش را نگرفته است؟

ننه خدیجه دوباره الک کوچک آرد را با پهلو محکم گذاشت کف دستش و دستش را همان طور بی حرکت نگاه داشت. الک روی دست ننه خدیجه بدون اینکه آرام بگیرد همان طور به چپ و راست متمایل می شد. ننه خدیجه ابروهایش را بالا انداخت و گفت:نچ! حالا حالا ها دودل است. هیچ شکی نداشته باشید.

 

ضیا گفت: من که هیچ شکی ندارم تا روز قیامت طالبان هستند.

همهمه ی بچه های قدونیم قد با شرشر آب رودخانه به هم می آمیخت و تن خیس بچه هایی که آب تنی می کردند در آفتاب برق می زد.

ضیا بی حوصله به این طرف و آن طرف نگاه کرد و انگار که نگران چیزی باشد.

تن لخت و خیسم باکوچکترین نسیمی که می وزید یخ می کرد و می لرزید.

گفتم: راستی راستی می خواهی بروی؟

 ضیا دوباره سرتا پایم را برانداز کرد و گفت: اول می خواستم بی خبر از همه کارم را انجام دهم. ولی باز دلم به حال مادرم سوخت. گفتم خیلی نگران نشود.

- یعنی راستی راستی می خواهی بروی؟ کاکا خان که در کتابش طالعت را دیده بود به پدر گفته بود پایش را بگذارد آن طرف مرز ستاره اش از آسمان سقوط می کند.

- ستاره ی ما سال هاست که سقوط کرده است.

دوباره بادی وزید و پوست خیس تنم سوزن سوزن شد.

 

آن شب طولانی در میان عوعو سگ ها بالاخره تسلیم خواب شدم. بر خلاف همیشه دیگر خواب ضیا را ندیدم که برگشته بود و برایم از آن تفنگ های چراغ دار خریده بود. به فردا فکر می کردم. به ستاره ام در آسمان. به تفنگی که زیر خاک پنهان کرده بودم. به ضیا که گفته بود: برمی گردم و زندگی مان را دوباره می سازیم. در خیالاتم همه ی مردم روستا را می دیدم که به خانه ما آمده بودند. تفنگی را که کنار دیوار پشتی خانه مان، زیر خاک پنهان کرده بودم رشد کرده بود و درختی شده بود به چه بزرگی! با هزار شاخه...

همه مردم روستا به خانه ما آمده بودند. حسن بیک، کاکاخان، شیخ عندلیب..

ننه خدیجه با الک آردش مرتب فال می گرفت و می گفت: نچ! دیگر هیچ کس دودل و مردد نیست.

تفنگم را که زیر خاک پنهان کرده بودم درختی شده بود به چه بزرگی! با هزار شاخه، سر هر شاخه اش یک تفنگ دیگر درآمده بود. هر کسی هر تفنگی را که دوست داشت برمی داشت. بعد صدای غرولند تویوتاها و تانک ها آمد که از میان شکاف کوه ها مثل هزارپا جلو می آمدند. همه ی اهالی تفنگ هایشان را گرفته بودند و محکم و بااراده منتظر دشمن بودند. کاکا خان مهره ها وتاس هایش را روی زمین ریخت. کتابش را باز کرد و آن را ورق ورق زد و با دقت به آن نگاه کرد. یک دفعه فریادی با شادی کشید: ستاره دشمن دارد سقوط می کند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 14:39  توسط سیداحمدمدقق الافغانی ثم البامیانی ثم قمی  |