با سپاس از سرکار خانم بتول سیدحیدری (داستان نویس افغانی) و آقای سیدسعیدهاشمی (شاعر و نویسندهی ایرانی) که با حوصلهی زیاد، این داستان را خواندند و برای بهتر شدن آن پیشنهاداتی دادند.
اول فکر کردم یکی از عسکرهای زردموی شوروی است که بالاخره به آبادی ما رسیده بودند. داشتم به صدای جیرجیرکی که از میان علفهای بلند اطراف چشمه میخواند، گوش میدادم که صدای "زمان" را از پشت سر شنیدم. دستانم را از آب سرد چشمه بیرون کشیده بودم و زود آستینهایم را پایین زدم. دیده ام را نادیده کردم. سرم را خم کردم روی چشمه و سطل را محکم زدم به آب، عکسم که در آب افتاده بود موج برداشت و تکه تکه شد. موج، عکس علفهای بلند اطراف چشمه را رقصاند و هنوز آرام نگرفته بود که سطل نیمه پر را، از آب بیرون کشیدم و پا تند کردم. از پشت سر صدایم کرد.
-ماهگل جان! ماهگل جان!
خواستم سریع تر گام بردارم. به نفس نفس افتاده بودم. این زمان چی از جانم میخواست؟ باز مرا صدا کرده بود و باز بی اعتنافقط سعی کردم زودتر خودم را برسانم خانه.
-مثل اینکه بدت نمیآید عسکرهای شوروی تو را با خودشان ببرند.
آخ اگر نعمت اینجا بود! فقط خدا میدانست چه به روز زمان میآورد. ساق پایم درد گرفته بود. تیز که میرفتم لبهی سطل به ساق پایم میخورد و بازوی خسته و کرختم یارای آن را نداشت که سطل را دورتر نگاه دارد.احساس میکردم زمان هنوز دست از سرم برنداشته است. گویی صدای نفسهایش را میشنیدم که درست از پشت سرم میآمد. صورتم سرخ شده بود و عرق از سر و رویم سرازیر شده بود. بار اول نعمت نیامده بود. ننه نعمت به تنهایی آمده بود. اول پیراهنمخمل جگری را که برایم آورده بود نشانمان داد و چانه اش را چند بار با انگشت وسطی اش خاراند. رو به مادرم کرد.
-اگر مصلحت شما و پدر ماهگل جان باشد؛ ماهگل را عروس پسرم نعمت بکنم.
جیغ کوتاهی کشیدم و از اتاق بیرون پریدم. صدای خندهی مادر و ننه نعمت را از پشت سرم شنیدم. گوشهایم سوت کشیده بود و دیگر صدایی نشنیده بودم. فقط یادم است بوی درختان سیب جلوی خانه مان دنیا را پر کرده بود. فردا روزش دویده رفته بودم سر مزار "سید اعلی"، عَلَمی که سرخاکش گذاشته بودند را بوسیدم و پارچههای آویزان از آن را به چشمانم کشیدم. خوب میدانستم دعایم مستجاب شده است. میدانستم هرکس داسِ باریک اولِ ماه را ببیند و دعا کند، دعایش مستجاب است. میدانستم هلال اول ماه، درست از سمتِ راست کوه جوشن خودنمایی میکند. کمی از خدا خجالت میکشیدم. اول هلال اول ماه را خوب نگاه کرده بودم وبعد چشمانم را بستم و سه بار در دلم دعا کرده بودم: خدایا کاشکی نعمت شوهرم شود! کاشکی نعمت شوهرم شود! کاشکی نعمت شوهرم شود!
چشمانم را باز کرده بودم. بادی میان برگهای درختان سیب وزید. باز نگاهم افتاد به سینه ی ستبر کوه جوشن که گویی سرش را بالا گرفته بود و برای دعایم آمین میگفت.
بار دوم نعمت هم آمده بود. همان طوری که همیشهدر نظر میرسید. آقا و برازنده! از اول تا آخر سرش را پایین گرفته بود و با سر انگشتش پرزهای گلیم زیر پایش را میکاوید.
ننه نعمت شروع کرده بود: نعمت برای کار، راهی کابل است. میخواهد یکی دو سال کار کند و چند قِرانی جمع کند که پیش ماهگل، روی سرخ باشد.
نگاهم را ازمیان درز درب چوبی اتاق، روی صورت همه شان گرداندم. مادرم چشمهایش را تنگ گرفته بود و منتظر بود پدرم چیزی بگوید. ننه نعمت، با مشت ضربه ای آرام زانوی نعمت زد کمتر با انگشتانش بازی کند. صورتم را به درز میان درب چوبی نزدیک تر کردم و نگاهم را بردم روی صورت پدرم. نوک بینی ام به سطح زبر در مالیده شد. سبیلهای پدرم جنبید: اختیار آدم هوشیار دست خودش است.از ناامنی کابل که خودت خبر داری. هیچ سوراخ موشی از دست نیروهای شوروی در امان نیست.
نعمت سرش را همان طور که پایین انداخته بود تکان تکان میداد و چیزهایی میگفت. گوش تیز کردم. هیچ نشنیدم. حتی به نظرم رسید پدرم خودش را کمی به جلو خم کرده است تا صدای نعمت را بشنود. با اینکه هیچ دوست نداشتم نعمت از من دور شود ولی انگار دلم برایش سوخت. در آن لحظه قیافه اش بی نهایت مظلوم به نظر میرسید. درست مثل بچهخرگوشی که میان بوتههای جنگلی پنهان شده بود و منتظر مادرش بود. زیر لب گفتم: پدر! بگذار برود. بالاخره یک روز برمیگردد. با دستانی پُر! چشم به هم بزنی میبینی عقد و عروسیمان هم برگزار شده است و نعمت شده است دامادت..
زمان و پدرش ناظم بیک حرفهایشان را که زدند پدر از خشم چندبار پلکهایش را به هم زده بود. میلرزید: «آخر مسلمان، من داماد دارم. ماهگل به نام نعمت است.»
ناظم بیک کلاهش را از سر برداشت و سرکچلش را خاراند.
-«اصلِ گپ صیغهی عقد است که هنوز خوانده نشده است. آوازهی لشکر شوروی را هم که شنیده ای. خدا همو روز را نیاورد! ولی عسکرهای شوروی هرجا رسیدند، دختران جوان بی شوهر را هم با خودشان بردند. کجا؟ خدا میداند.»
کلاهش را گذاشت روی سر بی مویش.
ـ «نعمت اگر آمدنی بود میآمد. نمیآید!»
زمان خودش را پیش کشید. قوطی شیشه ای را از میان جعبه ای کاغذی و قهوه ای رنگ بیرون آورد و گذاشت وسط. پدر با تعجب نگاه کرده بود. زمان نگاهی به ناظم بیک کرده بود و با احتیاط قوطی شیشه ای را با دستانش گرفت.
-«این را از کابل، مخصوص برای شما گرفتم. عطرفرانسوی است. اصل جاپان!»
و با نوک انگشتانش، سر قوطی را فشار داده بود. گردی سفید رنگ، همچون بخار آب جوش فضا را پر کرد. تا چند روز اتاق بویی شبیه صابون پاکستانی میداد.
پدر کلافه شده بود. اهل آبادی میگفتند: وقتی اتفاق افتاد پشیمانی فایده ندارد! پدر میگفت: صبر میکنیم.
یک سال مثل هزارسال گذشت و هیچ خبری از نعمت نشد. نهنامهای! نه خبری! زمان پسرناظم بیک گفته بود: نعمت،مزدورِ خانهی یکی از مقامات دولت شده است. دیگر نه نماز میخواند نه روزه میگیرد.خلاصه برایتان بگویم نعمت خلقی شده است.
پدرم به شیخ شیرعلی گفته بود: شما ریش سفید این مردم هستید. کلان مائید. نصیحتشان کنید این قدر برای مردم گپ جور نکنند.
شیخ شیرعلی استکان چایش را یک ضرب سر کشید و گفت: همین قدر میفهمم تا دیر نشده پیدایش کن. میترسم از صد گپ دروغ، یکیاش راست شود!
اسکندر قصاب که از کابل برگشته بود گفته بود: نعمت را جلوی سینمای پامیر دیدم. سیگار و آدامس میفروخت.
و همان شب پدرم زیر آن باران، باران که نبود آبشار، پلاستیک به سرش کشید و خطر کرد و از روی پل چوبی که سیل نصفش را برده بود گذشته بود تا خودش اسکندر قصاب را ببیند و خودش از خودش بپرسد.
-تو که میدانستی ما یک سال است از نعمت بیخبریم. چرا پیشتر نرفتی؟ چرا نگفتی ما چشم در راهش هستیم؟
اسکندر قصاب، به زحمت طشت سنگین فلزی و پر از آب گل آلود را تا دم در اتاق رسانده بود و آبش را خالی کردهبود. سراسیمه و دستپاچه طشت را برگرداند و دوباره آن را گذاشته بود همان جایی که از سقف چکه میکرد.
-راستش دروغ چرا؟ من از نزدیک ندیدم. سیل جمعیت بود که میرفت و میآمد. فاصلهام با او خیلی زیاد بود. ولی به همین مزار سید اعلی،عین نعمت شما بود. شما هم اگر جای من بودی خیال میکردی نعمت است. یک لحظه به نظرم آمد نعمت است که بین جمعیت، جعبهای از گردنش آویزان است و سیگار و آدامس میفروشد.بعد از پیش چشمم گم شد.
پدر خیس آمد. میلرزید. هم خودش را لعنت میکرد و هم اسکندر قصاب را، روز بعد شیخ شیرعلی، دوباره آمد. پدرم رنگ به رو نداشت و سرفه میکرد. به زحمت خودش را زیر لحاف سنگین و چرک جابه جا کرد. سینه اش خِسخِس میکرد.
شیخ شیرعلی گفت: فردا روز اگر شوروی نیروهایش را بیاورد پشیمانی فایده ای ندارد. کل مردم آبادی بدنام میشوند.اختیارت را دست زن و بچه نده! زمان هم ، بچه ی بدی نیست. پدرش ناظم بیک است.
پدرم با صدایی ناامید گفت: فردا روز اگر نعمت پیدایش شود، جوابش را چه بدهم؟
-نمیآید! اگر سرِ آمدن داشت، میآمد. نمیآید.
بعضیها از زبان نعیم قچاقبر میگفتند: نعمت اصلا کابل نیست. همان پارسال، به کابل رسیده نارسیده، رفت کویتهی پاکستان! الان با دختر یک تاجر پاکستانی ازدواج کرده است.
پدرم حرفهارا باور کرد؟ نکرد؟ من باور نکردم. وقت رفتن تا آمدم دو کلمه گپ بگویم زبان بند آمد. داغِ داغ شدم. رویم را طرف دیوار گرفتم. نعمت گفت: یک سال شب وروز کار میکنم؛ چند قِرانی جمع کنم با رویسرخ پس میآیم.
سرم را بالا گرفتم. خون به صورتش دوید و گوشهایش سرخ شد. صورتش را طرف دیوار کرد. گفتم: زود برگرد!
*****
اتاق بوی عرق وبرنج دم کرده میداد. بوی صابون پاکستانی. بوی دود گردسوزهای نفتی که از چهار گوشهی اتاق آویزان کرده بودند و نور کمرنگشان دیوارهارا پر از سایه کرده بود. زیر گلویم عرق کرده بود و می-سوخت. تمام روز صورتم را زیر چادر سفیدم پنهان کردم. اشکهایم را پاک کردم و زیر چشمی مهمانان را پاییدم. ننه سکینه اسفند دود کرده است. مادر زمان جلو آمد و با دستمالی عرق پیشانیام را پاک کرد. صورتم را بوسید. بدنم مور مور شد. همان طور که نشسته بودم سرجای خودم جا به جا شدم. مادر زمان با نوک زبانش، گوشه ی دستمال را خیس کرد و رد سیاهِ سرمه که مخلوط با اشک زیر چشمانم دویده بود را پاک کرد. آخرین مهمانها هم در حال رفتن بودند. پاهای خواب رفته ام را میمالم. دلم برای پدرم تنگ شده بود، برای درختان سیب جلوی خانه مان. برای طاق دود زده ی تنورخانه ی کنج خانه مان! مادر زماندوباره سرش را نزدیک آورد و در گوشم خواند: زمان منتظرت است عروس خانم!
ننه سکینه هم پیش آمد. از جا بلندم کردند. احساس میکردم پاهایم متعلق به خودمنیست. قدمهایم را کوتاه بر میداشتم، دامنم زیر پایم گیر نکند. از میان دود و هوای دم کردهی اتاق، از میان چشمهای کنجکاو زنهای آبادی میگذرم و پایم را از اتاق بیرون میگذارم. حیاط که دورتادورش اطاق ساخته شده است را خلوت کردهاند.هنوز همهمه و سرو صدای مردان آبادی که در تاریکی شب با یکدیگر صحبت میکردند و بلند بلند میخندیدند از پشت دیوارهای حیاط میآمد. زمان و ناظم بیک آن طرف حیاط دم درب ایستاده بودند و با آخرین مهمان مرد که با چوب کبریت لای دندانهایش را خلال میکرد خوش وبش میکردند و خداحافظی. ناظم بیک چند قدم جلو آمد و با مادر زمان پچپچ کرد و زود رفت. ننه سکینه و مادر زمان زیر لب نرم صحبت میکردند و ریز میخندیدند و با گوشه ی چشم و ابرو زمان رانشان میدادند. پیراهن و شلوار یک دست سفید زمان ، در آن تاریکی سفیدتر به نظر میرسید. ننه سکینه زمان را صدا زد. زمان دستپاچه کلید را در قفل گرداند و در چوبی را با پشت دست به داخل هل داد. عقب ایستاد و منتظر ماند ما داخل شویم. باد نرمی زیر بغلهایم که عرق کرده بود وزید و بدنم را لرزاند. موهایم سیخ شد. چند قدم آخر راهم ننه سکینه ومادر زمان از دو طرف همراهی ام کردند.زمان هم سرفهی کوتاهی کرد و داخل اتاق آمد. حیران مانده بودم. دور تا دور اتاق نگاهی انداختم. نور سفید و زرد مهتاب به گلدانهای لب پنجره میتابید و سایه شان راتا وسط اتاق کشانده بود. بوی صابون پاکستانی آمد و حجم سنگین و بیگانه ای سفید پوش را حس کردم که به اتاق اضافه شد. شانهام به شانهی زمان مالیده میشد. سرم رابالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم. از نزدیک ترین فاصله ای که تاکنون با او داشتم. در تاریک و روشن اتاق، رد کمرنگ ماهگرفتگی زیرگلویش را دیدم که قبلا تعریفش را شنیده بودم. ننه سکینه دستی به شانه یزمان زد و به سمت رختخوابها اشاره کرد. زمان شل شل جلو رفت وبه چادر شب رختخوابها چنگ زد و گرهش را باز کرد. ننه سکینه فرمان میداد: آن گوشهاش راهم صاف کن! بالشت را بالاتر بگذار! درست!
همه ی حواسم رفتهاست به مهتاب که صورت گِرد ونازش در قاب پنجره اتاق پیدا بود. کاشکی امشب، اول ِ ماه بود تا داس بی دسته و باریک آسمان از سمت راست کوه جوشن خودنمایی میکرد.
دستی شانه ام راتکان داد. صورتم را گرداندم. ننه سکینه کاسه ی مسی حلوا را از دست مادر زمان گرفت و طرف من دراز کرد. دستم را مشت کردم تا از لرزشش بکاهم. فایده ای نداشت. دلم میلرزید. با احتیاط کاسه را از دست ننه سکینه گرفتم. قاشق را حلوا آلود کردم و بی آنکه سرم را بالا بگیرم بردم نزدیک دهان زمان. صدای برخورد دندانهای زمان با قاشق فلزی را شنیدم وبه دنبال آن ملچ ملچ دهانش را. کاسه را از دستم گرفت. ننه سکینه دوباره شانه ام راتکان داد.
-سرت را بالا بگیر دختر!
سرم را بالا گرفتم. چشمان زمان میخندید. قاشق را زد وسط کاسهی حلوا و نزدیک دهانم آورد. بوی نباتداغ میداد. شکر سوخته! ناگهان از هرچه شیرینی بود بیزار شدم. حلق و کامم خشک شده بود. زمان قاشق را نزدیکتر آورد. شک داشتم بتوانم لقمه را قورت کنم. دانهیدرشت عرقی از روی پیشانیام غلطید. گونهام را طی کرد و زیر چانهام دوید. به نظرم لقمهی حلوا خشکِ خشک بود. مزهی پنبه! ننه سکینه و مادر زمان از جایشان خاستند. با گامهای کوتاه سمت در رفتند. من ماندم و زمان و پِت پِت گرد سوز نفتی. زمان پردهها را کشید. فتیلهی چراغ نفتی را پایین کشید و شیشه اش را بالا زد. فوت کرد. تاریک شد. نگاهم را بردم طرف پنجره و سعی کردم از میان درز پردهها راهی به بیرون پیدا کنم و مهتاب را ببینم. صورتناز و گردش را که دیدم گفتم: خدایا! این که هلالِ اول ِ ماه نیست. ولی به ارواحِ خاک سید اعلی دعایم رامستجاب کن. خدایا کاشکی نعمت برنگردد. کاشکی نعمت برنگردد........
